برشی از متن:
موشک که دوستداشتنی نیست! نماد مرگ است و یادآور ویرانی. حتی در میانة فیلم هم یکی از کاراکترها میگوید: «این موشک همونیه که دویستتا دویستتا از مردم دزفول قربانی میگرفت.» باید چه میکردیم تا مخاطب در پایان فیلم، این شیء کریه را دوست داشته باشد؟ البته نه ذات موشک، بلکه پشتصحنهاش را؛ یعنی داستان خودکفایی، رنجی که طی شده، مرام آدمهایی که دستشان روی ماشه میرود، اما عقل و اخلاق، مسیر شلیکشان را تعیین میکند. این کشمکشِ اصلی ما بود؛ هم با خودمان، هم با ساختارها و نهادها و جاهای مختلف؛ و راستش چارهای نداشتیم جز اینکه در واقعیت دست ببریم؛ نه از سر هوس، از سر ضرورتِ روایت.
چالش بعدی ما تفاوت دیدگاه ایرانی بود. ما از جنگی حرف میزدیم که امام(ره) آن را جنگ «انسانساز» نامید. از این رهگذر، موشکیشدنِ ما هم باید با موشکیشدن مثلاً کرة شمالی فرق میکرد. میشود همه جای دنیا آدمها برای میهن بجنگند. سربازان جنگ جهانی دوم یا کامیکازههای ژاپنی هم جانشان را قربانی دفاع از میهن میکردند؛ اما جهتِ قربانیکردن فرق میکند. آنجا مقصد نهایتاً خاک و پرچم بود؛ اینجا، طبق آموزههای ما، پشت هر تصمیم دفاع مقدس، خدا قرار داشت.
همین نقطه، سینما را دچار چالش میکرد. چون ظاهر جنگ همیشه قصة معنوی به تو نمیداد. در جبهه، وسط عملیات، شاید در بهترین حالت دو نفر را میدیدی که گوشهای نماز میخوانند؛ اما رشد معنویِ یک رزمنده را از کجا دربیاوری؟ از کجا بفهمی اسماعیلِ درونش را برای خدا قربانی کرده؟ چطور نشان بدهی که از علایق دنیایی گذشته؟ از عزیزترین داراییهایش دست کشیده؟ بسیاری از اینها در سکوت اتفاق میافتد؛ در خلوتها، در تصمیمهای بیصدا، در تاریکی شبهایی که دوربین آنجا حضور ندارد.